RSS

Archive | خاطرات کوتاه از شهدا خوراک خبر هوان برای این بخش

دشمن هم ما را با عشقمان به حسین(ع) می‌شناسد…

مهر ۱۳, ۱۳۹۳

۵ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین در روز تبادل پیکر شهدا،یکی از شهدایی که عراقی‌ها کشف کرده بودند، هویتش معلوم نبود. سردار باقرزاده پرسید: از کجا می‌گویید این شهید ایرانی است؟ پاسخ عراقی‌ها جگرمان را حال آورد … ژنرال بعثی گفت: همراه این شهید پارچه قرمزرنگی بود که روی آن نوشته شده «یا حسین شهید». از […]

ادامه مطلب ...

شهیدی که آروزی مفقود الاثر شدن داشت…

مهر ۱۸, ۱۳۹۲

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین پنهان‌کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود، جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط‌شکن وارد خاک دشمن می‌شد، هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت، ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد […]

ادامه مطلب ...

شنی های سرد تانک…

مهر ۶, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین آتش دوشکا بر سرمان می بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می آمدند. رفت  تا آتش دوشکا را خاموش کند،گلوله دوشکا سینه اش رو شکافت… افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ های سرد و سنگین تانک جلو […]

ادامه مطلب ...

تصویر عقد کنان شهید…

مهر ۴, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم. وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی […]

ادامه مطلب ...

شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید!

شهریور ۶, ۱۳۹۲

۳ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین ..مادر جان یه خواهشی از شما دارم، شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید! آیه الکرسی نخونید! به خدا همین که خمپاره ها زمین می خورن… همه کسانی که دور و برم هستند، به خاک می افتند اما من حتی یه خراش هم بر […]

ادامه مطلب ...

دعا کنید “بابام” شهید بشه

مرداد ۳۱, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین خشکم زد… گفتم دخترم این چه دعاییه؟ گفت:آخه بابام موجیه!… گفتم خوب إن شاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟ آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل مااین نیست! گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟ گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه […]

ادامه مطلب ...

خرمای بیت المال…

اسفند ۱۰, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین داشت توی محوطه پادگان قدم میزد و هر از گاهی آشغالهای افتاده روی زمین رو جمع می کرد که یه دفعه وایساد. مثل اینکه چیزی پیدا کرده بود. رفتم نزدیکتر دیدم یه حلب خرماست که روش رو خاک و سنگ گرفته بنظر میومد یکمی ازش خورده بودند و انداخته بودنش […]

ادامه مطلب ...

سر بریده و فریاد یا حسین(ع)…

آبان ۲۴, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین «خدایا من شنیدم که امام حسین(ع) با لب تشنه شهید شده، من هم دوست دارم که اینگونه شهید شوم. من شنیدم که سر امام حسین(ع) را از قفا بریدند،من هم دوست دارم سرم از قفا بریده شود. خدایا من شنیده ام که سر امام حسین (ع) بالای نیزه قرآن خوانده. […]

ادامه مطلب ...

هنوز هم برای شهادت فرصت هست…

آبان ۱۰, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین تو  گرماگرم نبرد چشمم به اسماعیل  افتاد.مثل شیر می جنگید. با  شجاعت خاصی با تیربار گرینوف تیراندازی می کرد. بعضی وقت ها می رفت پشت ماشین و با دوشکا تیراندازی می کرد. خیلی از نیروهای عبدالمالک رو اسماعیل به درک واصل کرد. واقعا ترس و خستگی برای اسماعیل مفهومی نداشت… […]

ادامه مطلب ...

مادر شهیدان…

آبان ۶, ۱۳۹۱

۵ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد. پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد. پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند. ما هم بریم تفنگ بچه […]

ادامه مطلب ...