RSS

Archive | شهدای غریب خوراک خبر هوان برای این بخش

شنی های سرد تانک…

مهر ۶, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین آتش دوشکا بر سرمان می بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می آمدند. رفت  تا آتش دوشکا را خاموش کند،گلوله دوشکا سینه اش رو شکافت… افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ های سرد و سنگین تانک جلو […]

ادامه مطلب ...

دعا کنید “بابام” شهید بشه

مرداد ۳۱, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین خشکم زد… گفتم دخترم این چه دعاییه؟ گفت:آخه بابام موجیه!… گفتم خوب إن شاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟ آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل مااین نیست! گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟ گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه […]

ادامه مطلب ...

مادر شهیدان…

آبان ۶, ۱۳۹۱

۵ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد. پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد. پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند. ما هم بریم تفنگ بچه […]

ادامه مطلب ...

گنجشکی که نشانی از شهدا آورد

شهریور ۳۰, ۱۳۹۱

۰ نظر

 بسم رب الشهدا و الصدیقین  شهید علیرضا خاکپور از سرداران شهید «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود علیرضا در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش […]

ادامه مطلب ...

معتکفین حرم

مرداد ۲۹, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین «حاج منصور»، ایمان و عمل را در خود جمع کرده، برای ما شده بود الگو.  وقتی نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه رمادیه ۱۳ آمدند  برای ثبت نام اسرا و صدور کارت شناسایی، حال حاج منصور خیلی خراب بود. آمپول عوضی به او زده بودند. نماینده‌ی صلیب سرخ در کنار او […]

ادامه مطلب ...

به یاد اسرای کربلا…

مرداد ۱۸, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین اتوبوس ها جلوی در اردوگاه ایستادند.همه اسرا را سوار کردند… فکر کردیم می خواهند ما را به بغداد ببرند.اما تا چشم باز کردیم وسط شهر بصره میان مردم بودیم. صدام می خواست نمایش قدرت بدهد و به عنوان پیروزی اسرای ایرانی را در شهر بچرخاند. صحنه خیلی عجیبی بود.مردم کنار […]

ادامه مطلب ...

حکایت مین منوّری…

مرداد ۱۵, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین ۲۰۰ درجه حرارت.گفتنش حتی آسان نیست،چه برسد به دیدنش… شب عملیات وقتی پای یکی از بچه ها به سیم منور گیر کرد،همه جا روشن شد،مثل روز… اول کلاه آهنی اش را روی مین انداخت،مثل کاغذ سوخت…عملیات داشت لو می رفت… چیزی پیدا نکرد دستش را گذاشت…بوی گوشت سوخته تمام منطقه را […]

ادامه مطلب ...

شهید نا شنوا…

مرداد ۶, ۱۳۹۱

۳ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین شهید عبدالمطلب اکبری، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود… در ضمن ناشنوا هم بود. یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شد،‌ غلامرضا که شهید شد… عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ما هم گفتیم : چی می گی […]

ادامه مطلب ...

مردان خدا…

مرداد ۱, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین منطقه پنجوین، شب عملیات والفجر چهار، توى اطلاعات عملیات لشکر بودم. همان موقع خبر آوردند حمید – برادر آقا مهدى – مجروح شد. دارند مى برندش عقب. به آقا مهدى که گفتم، سریع از پشت بى سیم گفت «حمید رو برگردونید اینجا.» خیلى نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید را ازش […]

ادامه مطلب ...

قهرمان گمنام بم…

مرداد ۱, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین همان روز اول زلزله  خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی سپاه را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستانها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی […]

ادامه مطلب ...