RSS

بایگانی برچسب ها: شهید حسن ترک

لحظه تحویل سال در گلزار شهدا همدان

فروردین ۱, ۱۳۹۵

۱ نظر

حضور خانواده شهدا و دوستداران شهدا در گلزار شهدا همدان به روایت تصویر

ادامه مطلب ...

مجمع خادمین الشهدا همدان در راهپیمایی۲۲ بهمن۹۴

بهمن ۲۲, ۱۳۹۴

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین حضور مجمع مردمی خادم الشهدا همدان وابسته به حسینیه شهدا کوی فرهنگیان در راهپیمایی ۲۲ بهمن به روایت تصویر

ادامه مطلب ...

پوستر شهید حسن ترک

مرداد ۵, ۱۳۹۳

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین سردار شهید حسن ترک: به هنگام طلوع و غروب خورشید که آسمان رنگ خون می گیرد به یاد شهدا باشید… جهت مشاهده در اندازه واقعی بر روی تصویر کلیک کنید

ادامه مطلب ...

شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید!

شهریور ۶, ۱۳۹۲

۳ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین ..مادر جان یه خواهشی از شما دارم، شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید! آیه الکرسی نخونید! به خدا همین که خمپاره ها زمین می خورن… همه کسانی که دور و برم هستند، به خاک می افتند اما من حتی یه خراش هم بر […]

ادامه مطلب ...

پیامک وصیت نامه شهدا…

آبان ۱۹, ۱۳۹۱

۴ نظر

  بسم رب الشهدا و الصدیقین وقتی حسین در صحنه هست…اگر در صحنه نیستی…هر کجا خواهی باش! چه ایستاده بر نماز! چه نشسته بر سفره شراب! شهیــــــــــد گلستانی ………………… مشکل کار های ما این است که برای رضای همه کار می کنیم جز خدا شهیـــــــــد ابراهیم هادی ………………… دیروز از هر چه بود گذشتیم و […]

ادامه مطلب ...

بهره بردن از فرصت ها…

مهر ۲۷, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین آرامشش زبانزد بود…خیلی بر اعمالش مسلط بود و کم حرف… به جا حرف می زد و اغلب مشغول ذکر گفتن بود… سوال که می پرسیدند،جواب می داد و دوباره ذکرهایش را از سر می گرفت… می گفت از فرصت ها خوب استفاده کنید… یک بار گروهی داشتم به جبهه می […]

ادامه مطلب ...

اهمیت نماز…

تیر ۷, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه ی سومار در نیمه های شب مجروح شد… ترکش به پشت گردنش خورده بود،لب و صورتش مجروح شده بود… خون زیادی ازش می رفت،خیلی طول کشید تا آمبولانس آمد… نفس کشیدن هر لحظه برایش مشکل و مشکل تر بود… وقتی روی برانکارد گذاشتنش […]

ادامه مطلب ...

مامان دعا کن شهید بشم…

فروردین ۲۱, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین خیلی دوستش داشتم.همه ی اهل خانه دوستش داشتند… همه از قول من به او می گفتند:«داداش حسن…» هر وقت که به جبهه می رفت از زیر قرآن ردش می کردم و می نشستم براش دعا می خواندم… از خدا می خواستم بچه ام را سالم نگاه داره. یک بار که به […]

ادامه مطلب ...