RSS

بایگانی برچسب ها: مادر شهید

تصویر عقد کنان شهید…

مهر ۴, ۱۳۹۲

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم. وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی […]

ادامه مطلب ...

شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید!

شهریور ۶, ۱۳۹۲

۳ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین ..مادر جان یه خواهشی از شما دارم، شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید! آیه الکرسی نخونید! به خدا همین که خمپاره ها زمین می خورن… همه کسانی که دور و برم هستند، به خاک می افتند اما من حتی یه خراش هم بر […]

ادامه مطلب ...

مادر شهیدان…

آبان ۶, ۱۳۹۱

۵ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد. پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد. پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند. ما هم بریم تفنگ بچه […]

ادامه مطلب ...

حکایت مین منوّری…

مرداد ۱۵, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین ۲۰۰ درجه حرارت.گفتنش حتی آسان نیست،چه برسد به دیدنش… شب عملیات وقتی پای یکی از بچه ها به سیم منور گیر کرد،همه جا روشن شد،مثل روز… اول کلاه آهنی اش را روی مین انداخت،مثل کاغذ سوخت…عملیات داشت لو می رفت… چیزی پیدا نکرد دستش را گذاشت…بوی گوشت سوخته تمام منطقه را […]

ادامه مطلب ...

پیرمرد گمنام…

مرداد ۱۱, ۱۳۹۱

۳ نظر

  بسم رب الشهدا و الصدیقین هر چقدر تقلا می کردیم، اسمش را نمی گفت. فقط وقتی با اصرارهای ما مواجه می شد می گفت:بسیجی ام… پیرمردی گندمگون و چهار شانه بود. یک بار که برای مرخصی رفته بودم قم،تو خیابان دیدمش. کنجکاو شدم. دنبالش کردم.رسیدم به یکی از محله های فقیر نشین… همین که […]

ادامه مطلب ...

شیر زن…

تیر ۱۷, ۱۳۹۱

۳ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین به ش گفته بود:حلالت نمی کنم مادر،حالا که توی جبهه لازمت دارن بمونی خونه. رفته بود سپاه اسمش رو بنویسد،ننوشته بودند. گفته بودند«تو بمون کمک حال پدر و مادرت باش» برگشته بود خانه.مادرش پرسیده بود چی شده؟اسمت رو ننوشتی؟ گفته بود:نه مادر.به م گفتن از یه خونه چهارنفر نمیشه خودش پا شده بود […]

ادامه مطلب ...

بد قول…

تیر ۱۳, ۱۳۹۱

۰ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین یک روز با عجله آمد خانه.گفت:می خوام برم جبهه… ناراحت شدم…گفتم اون برادرت که شهید شد. از این برادرت هم خبری نیست.تو هم می خوای بری؟ گفت:قول می دم چهل روزه برگردم.چشم رو هم بزاری تموم میشه… الان بیست ساله چشم رو هم گذاشتم ولی هنوز هم که هنوزه نیومده…

ادامه مطلب ...

یه مادر…

خرداد ۱۵, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین طلا هایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ رفت بیرون… جــوان داد زد : مادرم ، رسیدِ طــلاهــا . . . خـنــدیـــد و گــفتـــــــ : مــن بــرای دادن “پـســــرم” هـم رسیـــد نــگرفـتــــم . . . !

ادامه مطلب ...

مامان دعا کن شهید بشم…

فروردین ۲۱, ۱۳۹۱

۱ نظر

بسم رب الشهدا و الصدیقین خیلی دوستش داشتم.همه ی اهل خانه دوستش داشتند… همه از قول من به او می گفتند:«داداش حسن…» هر وقت که به جبهه می رفت از زیر قرآن ردش می کردم و می نشستم براش دعا می خواندم… از خدا می خواستم بچه ام را سالم نگاه داره. یک بار که به […]

ادامه مطلب ...